X
تبلیغات
یک نیمکت ، یک آه






یک نیمکت ، یک آه

 

 

هدیه من به تو

عطر محبوبه شب

و چکیده خیالی خواهد بود

که  در سمفونی باد می رقصد

من همانم

که با پای قاصدک ٬ خیالت را قدم زدم

کسی از جنس آب

از جنس عبور

مسافری از

 شهر بی چراغ

 

آرزو پناهی

نوشته شده در سه شنبه 1392/02/24ساعت 1:11 توسط آرزو(باران)|

من حاصل یک اتفاق ساده ام

عشق زورکی

شریان یک هوس

دیگر برای آه های عریان بی چاره نخواهم بود

آرزو

نوشته شده در سه شنبه 1392/02/17ساعت 8:27 توسط آرزو(باران)|

 

همه سنگای این کوچه پر از غصه پر از درده

همین کوچه که میدونیم به اشکامون نمی خنده

 

صدای هق هق گریه  برای اون که فریاده

همه جا خونه ی موشه که گوشاشو نمی بنده

 

سیاه چالای این کوچه  دو تا دست و یه شلاقه

وجودت خالیه وقتی عقیدت داره می گنده

 

تو بازی های این کوچه اگر شاهی میشی بنده

تقلب میشه تو بازی بهت میگن یه بازنده

 

کلاغا دستشون بازه واسه اخبار جنجالی

هویتهای قلابی تو کوچه  میشه پاینده

 

تموم شد قصه کوچه همون کوچه که پر درده

همه چی میشه وارونه شاید کوچست که می خنده

 

آرزو

نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/11ساعت 2:11 توسط آرزو(باران)|

 

گاهی چنان در تو فرو می روم

که یادم میرود دستهایت را هرگز نگرفته ام

آنچه عادتمان داده گاهی

شبیه به طنابی احساس خفگی را به گلویمان هدیه می دهد

گاهی زبانت را نمی فهمم

ماندن یا رفتنم هنوز در ابهامات دست و پا میزند

فقط میدانم

هنوز این سینه برای نشانه ای از تو سپر خواهد بود

بغض های  نابهنگام

هنوز هم برایم عادت است

هرگز کسی مانند من ،تورا در رگهایش حس نخواهد کرد

من هنوز به شیوه ی دیروز

با کلامت آب می شوم

با تو ورق می خورم

 باتو دود می شوم

و همچنان

رد ریمل آب شده ام

گونه ام را سیاه خواهد کرد

به شیوه ی شاعرانه ات

.......بفهم !

تو همیشه زنده خواهی بود

برای من / ساده

 

آرزو

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1392/01/27ساعت 1:36 توسط آرزو(باران)|

فاصله عشق تا نفرت 15 دقیقه است پس در ان دقایق بهتر است به عشق اندیشید تا عمری با نفرت سپری نشود.

ا.باران

نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/07ساعت 16:18 توسط آرزو(باران)|

نوشته شده در شنبه 1391/12/19ساعت 17:46 توسط آرزو(باران)|

حنجره ی دوست داشتنم را دیرگاهیست خفقان گرفته

                     در سیطره افق شعر را به دار آویختم

خاکسترش را بر باد دادم تا در غروبی سرخ و آرام ،گاهی یادم کنی

     می نویسم

             از هم گسیخته و عریان

                -شاید برای کمی خالی شدن-

   دستهای قلم کوتاه شده

       می خواهم با دستهای تو تا اوج ندیدن هایم پرواز کنم

                         آنجا که هیچ اثر از زمینی بی عشق نباشد

         من باشم و تو باشی و یک وجب خاک عشق و یک سایه از نگاه تو

                 همین مرا بس

در آغوش عشق

         بی صدا

           نفس کشیدن را فراموش خواهم کرد

           - و با طنین صدایت به خواب ابدی خواهم رفت -

دستهایم را بگیر

        خط پایان را نزدیکم

                                شاید فردا خیلی دیر باشد

 

آرزو

 

نوشته شده در جمعه 1391/12/18ساعت 7:54 توسط آرزو(باران)|

در تنهایی درون من

                         باران بودم و خندیدی

هزاران بار صدایت کردم و نشنیدی

                   زمانه جبار است

         حالا تو می  گریی

                  اما من به اشک هایت نمی خندم

    با چشمهای تو

               نگاه من آب می شود

 

آرزو پناهی

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/07ساعت 11:35 توسط آرزو(باران)|

یکی را آرزو کردی و رفتی 

 برایش پرس و جو کردی و رفتی

تو هم تا آبرو از من گرفتی

مرا بی آبرو کردی و رفتی . . .

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/06ساعت 23:19 توسط آرزو(باران)|

 

منم با دستهای بسته چون در روبرویت

ندیده چشم من جز خشم خوابیده به رویت

چرا خط مروت گٌم شده در صورت تو

همیشه رسم ما این بوده باشم آبرویت

 

آرزو(باران)

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/01ساعت 18:28 توسط آرزو(باران)|

دستهای بی رمق و این افکار مغشوش

دیگر نوشتن را

مرهمی بر درد نمی داند

لجبازیهای آسمان

از این من بودنم

روزی سیلاب خواهد ساخت

 

آرزو

نوشته شده در شنبه 1391/11/21ساعت 16:38 توسط آرزو(باران)|

گریه سهم دل تنگه

نوشته شده در پنجشنبه 1391/11/05ساعت 15:31 توسط آرزو(باران)|

 

چه پیشت آمده نغمه خوان صبور من؟
چه پیش ات آمده از کدام سو با چه نام؟
چه پیشت آمده که آرزوی آرام بودن را می ستانی از من؟
چه پیشت آمده
که تب شبانه ام را احساس توست پدیداری اش؟
وای بر من وای بر من
طبیب من وای بر من
گورم را نشانم ده
بگذار نبینم این چنین پیش آمده ات را !

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/02ساعت 10:55 توسط آرزو(باران)|

 

 

آنچه می بینم
دست هایِ چروکیده ی ِیک زن است
عمق نگاهی که گرگ و میش دیده
خاطرات صندوقچه خاک خورده را وجب میزند
تا میراث جوانی را سوگواری کند
...
اشکی می چکد
گونه ای چروک شور ه می زند
آرام می گوید:
جوانی کجایی؟
رد پایت را باد برد
وزمزمه ای سرد
.
رعنا گل رعنا


آرزو پناهی
نوشته شده در شنبه 1391/10/30ساعت 8:35 توسط آرزو(باران)|

 

 

نه لبی ست برای لبخند

و نه بهانه ای حتی

باران را لبخند

حکایتی ست از شرع و شراب

حرام،حرام،حرام

 

آرزو

نوشته شده در جمعه 1391/10/29ساعت 21:34 توسط آرزو(باران)|

 

حرفای این روزای من حرفای تکراری شده

این اتفاق تازه نیست تکرار اجباری شده

 

خیانتو دیدم ولی گفتم که گام اوله

این اشتباه دومی تقصیر ساده ی منه

 

این روزا یه ابر سیاه بالا سرم شناوره

باشه ولی خیالی نیست دنیای من پهناوره

 

می خوام که پروانه بشم تو آسمون آبها

تیری زدی به پشتمو شدم اسیر قابها

 

دیروز من تاریخ شدو فردای من مثل یه راز

هدیه ی ما به هم شده من کفترو تو دست باز

 

برای تنها شدنم یه سنگ میشم تو برکه ها

برای انسان شدنم می خوام بشم از تو جدا

 

هنوز یه قطره ام ولی می خوام به ابرا برسم 

یا اینکه رود وحشیم باید به دریا برسم

 

هوای  زنده بوندنم  که با تو زندگی کنم

اما اول یاد می گیرم چگونه مردگی کنم

 

آرزو

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1391/10/29ساعت 12:6 توسط آرزو(باران)|

نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 11:50 توسط آرزو(باران)|

نوشته شده در یکشنبه 1391/10/17ساعت 20:23 توسط آرزو(باران)|

میدانم که می دانی
چشمهایت هم، چشمهایم را
خوب می فهمد 
عاشق شده است

نزدیک بیا نترس
برق این نگاه
تو را نخواهد گرفت

مُرده اَم

آ.باران

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/09/26ساعت 22:22 توسط آرزو(باران)|

  

این روزا هوای خونه ، اسیر باد و تگرگه
فصل زردی ،فصل  سرما ،فصل گریه های برگه

رو لب هیچکی نمونده غزل و شعر و ترانه  
حرفا از جنگه و باروت حرف ِ پایان جهانه

کارمون شده سکوت وچشامون در انتظاره
نگامون به تقویمی که صفحه ی بهار نداره

گم شدیم تو جنگل اما ادعاهامون بزرگه
غافل از این که تو جنگل پُره پنجه های گرگه

  

هر کدوم مدعی ایم که غیر ِ ما شفا نمی ده
هم قبیله مطمئن باش که یه دست صدا نمی ده

غرق مرداب سکوتیم دست و پا زدیم تو تکرار
باورت نمی شه مردیم زنده ها خدانگهدار

آ.باران

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/16ساعت 21:11 توسط آرزو(باران)|

حراجت کردم ای آیینه دل

که با تغییر یک نقطه

جراحت بر تنت افتاد

آ.باران

نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/16ساعت 11:29 توسط آرزو(باران)|

نوشته شده در سه شنبه 1391/09/14ساعت 1:28 توسط آرزو(باران)|

روزامون سختن و سردن، شبامون غمگین و خسته
مثل آزادیِ امروز دستاشون همیشه بسته

پرپروازی نمونده واسه پر کشیدنامون
دو تا صندلی که راحت بشینیم تو خونه هامون

آسمون شهر سیاهه پره از غبار تهدید
بزنیم رو گونه هامون ،مُهرِ بارونیِ تمدید

دستامون خالیه حتی نداریم یه مشت محکم
تا گره کنیم بمونه مثلِ پرچم روی خاکم

انگاری همیشه اینجا صحبت از سلول و برقه
سرامون همیشه بر دار حرفمون تو غصه غرقه

کاش بتونیم روی سنگا با یه تیشه دل بسازیم
یا دوباره یاد بگیریم توی بازی ها نبازیم

آ.باران

نوشته شده در یکشنبه 1391/09/12ساعت 0:55 توسط آرزو(باران)|

یه روزایی یه حسی هست که بغضی تو گلو داره
مثل ابری که پر غصه ست ولی هیچوقت نمیباره

یه شبهایی نمیبینی چقدر دلها پر از حرفه
که گاهی گفتن بعضیش برای ما نمی صرفه
...

صدای پای این باده که هر لحظه توی گوشه
فراموشی یه دردیه که مثل مرگ خاموشه

دو تا دستم میشه بالی ،هوای آسمون داره
نمیدونی چقد سخته تو شهر بارون نمیباره

تموم مردم این شهربرای حرف میمیرن
مترسک ها شدن قاضی کلاغا نامه می گیرن

برای چهره ها اینجا نمونده خطی از خنده
فقط دستان بیرحمه که این لبهارو می بنده

بیا باشیم دو تا دستی که از گِل پایه می سازه
یا اون سقفی که بی منظور برامون سایه می سازه
 
آ.باران


نوشته شده در شنبه 1391/09/11ساعت 12:1 توسط آرزو(باران)|

کِز کرده در کُنج دیوار
تصور یک دیوانه
بزرگ بینان دیروز
افسردگان امروز
تجسم كدام آيينيم؟
كدام توازن/
قربانيان خرافاتيم
در برهوت تدبیری نداشته
موجودیت گلایه مند
همین مارا بس
شايد بايد ملخ بود و باغ جَوید

آ.پ
نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/01ساعت 22:5 توسط آرزو(باران)|



           


مازیارفلاحی(لحظه ها)