یک نیمکت ، یک آه
هدیه من به تو
عطر محبوبه شب
و چکیده خیالی خواهد بود
که در سمفونی باد می رقصد
من همانم
که با پای قاصدک ٬ خیالت را قدم زدم
کسی از جنس آب
از جنس عبور
مسافری از
شهر بی چراغ
آرزو پناهی
من حاصل یک اتفاق ساده ام عشق زورکی شریان یک هوس دیگر برای آه های عریان بی چاره نخواهم بود همه سنگای این کوچه پر از غصه پر از درده همین کوچه که میدونیم به اشکامون نمی خنده صدای هق هق گریه برای اون که
فریاده همه جا خونه ی موشه که گوشاشو نمی بنده سیاه چالای این کوچه دو تا
دست و یه شلاقه وجودت خالیه وقتی عقیدت داره می گنده تو بازی های این کوچه اگر شاهی میشی بنده تقلب میشه تو بازی بهت میگن یه بازنده کلاغا دستشون بازه واسه اخبار جنجالی هویتهای قلابی تو کوچه میشه
پاینده تموم شد قصه کوچه همون کوچه که پر درده همه چی میشه وارونه شاید کوچست که می خنده آرزو
گاهی چنان در تو فرو می روم
که یادم میرود دستهایت را هرگز نگرفته ام
آنچه عادتمان داده گاهی
شبیه به طنابی احساس خفگی را به گلویمان هدیه می دهد
گاهی زبانت را نمی فهمم
ماندن یا رفتنم هنوز در ابهامات دست و پا میزند
فقط میدانم
هنوز این سینه برای نشانه ای از تو سپر خواهد بود
بغض های نابهنگام
هنوز هم برایم عادت است
هرگز کسی مانند من ،تورا در رگهایش حس نخواهد کرد
من هنوز به شیوه ی دیروز
با کلامت آب می شوم
با تو ورق می خورم
باتو دود می شوم
و همچنان
رد ریمل آب شده ام
گونه ام را سیاه خواهد کرد
به شیوه ی شاعرانه ات
.......بفهم !
تو همیشه زنده خواهی بود
برای من / ساده
آرزو
ا.باران حنجره ی دوست داشتنم را دیرگاهیست خفقان گرفته در سیطره افق شعر را به دار آویختم خاکسترش را بر باد دادم تا در غروبی سرخ و آرام ،گاهی یادم کنی می نویسم از هم گسیخته و عریان -شاید برای کمی خالی شدن- دستهای قلم کوتاه شده می خواهم با دستهای تو تا اوج ندیدن هایم پرواز کنم آنجا که هیچ اثر از زمینی بی عشق نباشد من باشم و تو باشی و یک وجب خاک عشق و یک سایه از نگاه تو همین مرا بس در آغوش عشق بی صدا نفس کشیدن را فراموش خواهم کرد - و با طنین صدایت به خواب ابدی خواهم رفت - دستهایم را بگیر خط پایان را نزدیکم شاید فردا خیلی دیر باشد آرزو در تنهایی درون من باران بودم و خندیدی هزاران بار صدایت کردم و نشنیدی زمانه جبار است حالا تو می گریی اما من به اشک هایت نمی خندم با چشمهای تو نگاه من آب می شود آرزو پناهی یکی را آرزو کردی و رفتی برایش پرس و جو کردی و رفتی مرا بی آبرو کردی و رفتی . . . منم با دستهای بسته چون در روبرویت ندیده چشم من جز خشم خوابیده به رویت چرا خط مروت گٌم شده در صورت تو همیشه رسم ما این بوده باشم آبرویت آرزو(باران) دستهای بی رمق و این افکار مغشوش دیگر نوشتن را مرهمی بر درد نمی داند لجبازیهای آسمان از این من بودنم روزی سیلاب خواهد ساخت آرزو چه پیشت آمده نغمه خوان صبور من؟ نه لبی ست برای لبخند و نه بهانه ای حتی باران را لبخند حکایتی ست از شرع و شراب حرام،حرام،حرام آرزو حرفای این روزای من حرفای تکراری شده این اتفاق تازه نیست تکرار اجباری شده خیانتو دیدم ولی گفتم که گام اوله این اشتباه دومی تقصیر ساده ی منه این روزا یه ابر سیاه بالا سرم شناوره باشه ولی خیالی نیست دنیای من پهناوره می خوام که پروانه بشم تو آسمون آبها تیری زدی به پشتمو شدم اسیر قابها دیروز من تاریخ شدو فردای من مثل یه راز هدیه ی ما به هم شده من کفترو تو دست باز برای تنها شدنم یه سنگ میشم تو برکه ها برای انسان شدنم می خوام بشم از تو جدا هنوز یه قطره ام ولی می خوام به ابرا برسم یا اینکه رود وحشیم باید به دریا برسم هوای زنده بوندنم که با تو زندگی کنم اما اول یاد می گیرم چگونه مردگی کنم آرزو میدانم که می دانی نزدیک بیا نترس مُرده اَم آ.باران این روزا هوای خونه ، اسیر باد و تگرگه رو لب هیچکی نمونده غزل و شعر و ترانه کارمون شده سکوت وچشامون در انتظاره گم شدیم تو جنگل اما ادعاهامون بزرگه هر کدوم مدعی ایم که غیر ِ ما شفا نمی ده غرق مرداب سکوتیم دست و پا زدیم تو تکرار آ.باران حراجت کردم ای آیینه دل که با تغییر یک نقطه جراحت بر تنت افتاد آ.باران آسمون شهر سیاهه پره از غبار تهدید

![]()
![]()

تو هم تا آبرو از من گرفتی


چه پیش ات آمده از کدام سو با چه نام؟
چه پیشت آمده که آرزوی آرام بودن را می ستانی از من؟
چه پیشت آمده
که تب شبانه ام را احساس توست پدیداری اش؟
وای بر من وای بر من
طبیب من وای بر من
گورم را نشانم ده
بگذار نبینم این چنین پیش آمده ات را !

دست هایِ چروکیده ی ِیک زن است
عمق نگاهی که گرگ و میش دیده
خاطرات صندوقچه خاک خورده را وجب میزند
تا میراث جوانی را سوگواری کند
... اشکی می چکد
گونه ای چروک شور ه می زند
آرام می گوید:
جوانی کجایی؟
رد پایت را باد برد
وزمزمه ای سرد
.
رعنا گل رعنا
آرزو پناهی



چشمهایت هم، چشمهایم را
خوب می فهمد
عاشق شده است
برق این نگاه
تو را نخواهد گرفت
فصل زردی ،فصل سرما ،فصل گریه های برگه
حرفا از جنگه و باروت حرف ِ پایان جهانه
نگامون به تقویمی که صفحه ی بهار نداره
غافل از این که تو جنگل پُره پنجه های گرگه
هم قبیله مطمئن باش که یه دست صدا نمی ده
باورت نمی شه مردیم زنده ها خدانگهدار

مثل آزادیِ امروز دستاشون همیشه بسته
پرپروازی نمونده واسه پر کشیدنامون
دو تا صندلی که راحت بشینیم تو خونه هامون
بزنیم رو گونه هامون ،مُهرِ بارونیِ تمدید
دستامون خالیه حتی نداریم یه مشت محکم
تا گره کنیم بمونه مثلِ پرچم روی خاکم
انگاری همیشه اینجا صحبت از سلول و برقه
سرامون همیشه بر دار حرفمون تو غصه غرقه
کاش بتونیم روی سنگا با یه تیشه دل بسازیم
یا دوباره یاد بگیریم توی بازی ها نبازیم
آ.باران
مثل ابری که پر غصه ست ولی هیچوقت نمیباره
یه شبهایی نمیبینی چقدر دلها پر از حرفه
که گاهی گفتن بعضیش برای ما نمی صرفه
...
صدای پای این باده که هر لحظه توی گوشه
فراموشی یه دردیه که مثل مرگ خاموشه
دو تا دستم میشه بالی ،هوای آسمون داره
نمیدونی چقد سخته تو شهر بارون نمیباره
تموم مردم این شهربرای حرف میمیرن
مترسک ها شدن قاضی کلاغا نامه می گیرن
برای چهره ها اینجا نمونده خطی از خنده
فقط دستان بیرحمه که این لبهارو می بنده
بیا باشیم دو تا دستی که از گِل پایه می سازه
یا اون سقفی که بی منظور برامون سایه می سازه
تصور یک دیوانه
بزرگ بینان دیروز
افسردگان امروز
تجسم كدام آيينيم؟
كدام توازن/
در برهوت تدبیری نداشته
موجودیت گلایه مند
همین مارا بس
شايد بايد ملخ بود و باغ جَوید
آ.پ





